قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

215

تاريخ الفي ( فارسى )

چون از دفن فارغ شدند اشتر نخعى بر سر قبر او برپاى خواست و حمد و ثناى باريتعالى ادا نمود و گفت : اى بارخدايا ، ابو ذر غفارى از اصحاب رسول ، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، به كتابها و رسولان تو ايمان آورده و در راه تو غزا كرده و بر جادهء اسلام ثابت‌قدم بوده ، و تبديل و تغيير به شعائر شرع راه نداده . چيزى كه ديده نه بر طريق ملّت محمّدى [ است ] ، انكار كرده و او را بدان سبب حقير شمردند و محروم گردانيدند و از شهر بيرون كردند و ضايع گذاشتند تا در غربت او را وفات رسيد . بارخدايا آنچه از بهشت مؤمنان را وعده كرده‌اى حظّ او از آن موفور و سزا و جزاى آن‌كس كه او را از مدينه - كه حرم رسول تست ، صلّى اللّه عليه و آله - بيرون كرد و ضايع گذاشت چنانچه مستوجب آن است برسان . اشتر اين دعا بر سر قبر ابو ذر بگفت و حاضران آمين كردند . و آن روز بر سر خاك بايستادند . چون نماز شام رسيد امّ ذر طعامى كه ساخته بود پيش ايشان آورد . بخوردند . و آن شب آنجا بودند . بامداد امّ ذر را وداع نموده برفتند . چون خبر وفات ابو ذر به عثمان رسيد گفت : رحم اللّه ابا ذر . خداى بر ابا ذر رحمت كند . عمّار حاضر بود ، گفت : رحم اللّه ابا ذر من كلّ قلوبنا . يعنى خداى تعالى رحمت كند ابا ذر را از دلهاى ما همه ؛ يعنى اين سخنان از جان و دل مىگوييم . امير المؤمنين عثمان او را گفت كه : اى فلان ، تو را به خاطر مىرسد كه من بر آنچه ابو ذر را از مدينه بيرون كردم پشيمان شده‌ام ؟ عمار گفت : لا و اللّه ، به خدا قسم كه مرا اين به خاطر نمىرسد . پس عثمان نيز فرمود تا عمّار را زودتر از مدينه بيرون كنند و هم آنجا فرستند كه ابو ذر غفارى بود تا آن‌جا باشد و [ گفت ] او را محلّ آن نباشد كه تا من زنده باشم به مدينه آيد . عمّار گفت : به خدا سوگند كه همسايگى گرگان و سگان نزديك من دوست‌تر از همسايگى تست . پس برخاست و از نزديك امير المؤمنين عثمان بيرون آمد . و امير المؤمنين غضب فرمود كه تا عمّار را از مدينه بيرون كنند . « 1 » بنى مخزوم كه اقارب عمار بودند نزد مرتضى على ، عليه السّلام ، رفتند و گفتند : اى ابو الحسن ، قرابتى كه ما را با پدر تو ابى طالب هست دانسته‌اى و حقوقى كه ثابت گردانيده‌ايم به شرح حاجت ندارد . از جهت كلمه‌اى كه عمّار در حقّ عثمان گفت ، فرموده كه او را از شهر بيرون كنند و به ربذه فرستند . شما را معلوم است كه يك نوبت عمّار را بزد و برنجانيد و بگفت آنچه گفت و ما گذرانيديم . اكنون ديگر نوبت در حقّ عمّار چنين حكمى كرده . و اللّه كه اگر عمّار را از شهر بيرون كنند ترسيم كه بر دست ما كارى رود كه هم او پشيمان شود و هم ما . [ 27

--> ( 1 ) . عثمان علاوه بر ابو ذر غفارى و عمّار ياسر ، عبد الرحمان بن حسل جمحى شاعر را نيز ، به دليل بدگويى از وى ، امر كرد كه به خيبر تبعيد شود و به قولى با شفاعت على ( ع ) او را آزاد كرد . عبد الرحمان در جمل و صفّين همراه على ( ع ) بود و در صفين به شهادت رسيد ؛ - تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 69 ، پابرگ مترجم .